زیر آسمان رشت تا پنجره فولاد تو
زیر آسمان رشت تا پنجره فولاد تو
ره‌نگاران/ من بهشت را بدون تو نمی‌خواهم اینجا که هیچ با چاله چوله های پر آبش، تو همه دلتنگی من هستی زیر آسمان ... رشت.

ره‌نگاران/ من بهشت را بدون تو نمی‌خواهم اینجا که هیچ با چاله چوله های پر آبش، تو همه دلتنگی من هستی زیر آسمان … رشت.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی ره‌نگاران مهین چراغی: از بچگی صبح زود، کنار جاده با مادرم منتظر مینی بوس می‌ماندیم، تا سوار شویم و 25 کیلومتر طی کند که به رشت برسیم. بعد بدو بدو میدان فرهنگ را تا کلینیک شماره یک تامین اجتماعی، که کنار پمپ بنزین است، برویم که نوبتمان جزو اولین‌ها باشد. با وجود اینکه اغلب سرماخوردگی و گلو درد با شروع مدرسه همراهم بود، دکتر را دوست داشتم. وقتی بعد از تزریق پنی سیلین، فس‌فس کنان در راه برگشت از دکه کنار گاراژ کلوچه فومن می خریدیم، با مامان می‌رفتیم گاراژ، رو صندلی کنار پنجره‌ی مینی‌بوس می‌نشستم. تا همه‌ی صندلی‌های مینی‌بوس پر مسافر شود، با ولع به کلوچه گاز می‌زدم و با همه تبی که داشتم، به کلوچه بعدی فکر میکردم که تا بردمش خانه از چشم بقیه بچه‌ها قایمش کنم. راننده مینی‌بوس که روی صندلی‌اش جابجا میشد و از آینه روبرویش نگاهی به عقب می انداخت تا ببیند همه صندلیها پر شده، با گفتن پسر در رو ببند، راه می‌افتاد. خودم را محکمتر به مادرم می‌چسباندم و بعد از چند دقیقه در همهمه‌ی حرفهای مسافرها خوابم می‌برد. به مقصد که می‌رسیدیم با چند تکان مادر چشمانم را باز میکردم. باید پیاده میشدیم و چقدر پایین آمدن از رکاب مینی بوس برای من که مانتوی خواهر بزرگترم را برای مدرسه میپوشیدم و کمی برایم بلند بود، سخت بود. ولی همیشه شوفر کمکم میکرد، پیاده شوم‌. بعد از اینکه از آنطرف جاده به این طرف می آمدیم و در مسیر راه تند تند به مادرم می سپردم که حرفی از کلوچه فومن من به بچه ها نزند، او خیالم را راحت میکرد.
حالا چند دهه از آن روزها گذشته، از زمانی که در دبیرستان هجرت درس میخواندم و طرح کادمان در مدرسه ای در منطقه رشتیان بود.
از آن سالها هنوز حسرت خرید لباس عید در ذهنم مانده. که برویم بازار رشت، حتی شده یه کفش سفید ورنی با پاپیون بخرم و مامان پولش را از زیر چادر شرمن در بیاورد، به صاجب مغازه بدهد، آن‌وقت من صاحب آن کفش سفید پاپیونی شوم، که مریم همکلاسیم داشت. اما الان که بزرگ و بزرگتر شده ام دیگر هیچ چیز مزه نمی دهد. حتی بستنی های سنتی دورهمی تو کافه گلسار یا پیاده راه فرهنگی رشت که روزی گشت و گذار شهرداریش آمال جوانان بود و هست. چقدر همیشه رسیدن به رشت برایم استرس آور بود. تا قاطی شهری ها یا رشتی ها شوم. اما حالا دیگر رسیدن یا هرگز نرسیدن برایم توفیری ندارد. با آنکه الان به جای مینی‌بوس، با سواری به رشت می رسیم. و پلهای عجیب و غریبی که کنترل ترافیک شهر را در دست گرفته اند، گاهی خود مانع زود رسیدن می شوند، اما رشت شهری است که آزمون و خطاهای مدیران شهری، از آن کلاه پشمی ساخته است که تا بنا گوش بر سرمان کشیده ایم تا سرما نخوریم. من اما هنوز دلم برای رشت قدیم، برای مغازه فریدون آقای عطار اول خیابان شریعتی، برای شیرینی ممتاز سالهای دور اول شهرداری و لوان تور که هنوز لوان تور است، برای مبل سعید خیابان تختی و … تنگ است. رشت برای خیلی ها فقط رشت است، یک کلمه و چند آدرس. اما برای من بعد از آنهمه دغدغه‌های کودکی، جوانی و الان که چشمهای مادر در زیر درد پیری رنگ می‌بازد، هنوز رشت پر از خاطره است. اگر چه اینروزها قرص فاروکسی را سخت پیدا می کنم و مادرم همه ی زندگی‌ام است و دانه دانه های تسبیح را به نفسهایش گره زده‌ام.
که از خواهر امام تا چاه صاحب الزمان را سه شنبه به سه شنبه نمک می دهم برای یک قطره حس لبخند زوار امام رضا. اینروزها همه وجودم پر از درد است. آقا جان کاش فقط درد غربت بود، درد غریبی بود، اما هجرت حسابش چیزیست علی حده، از بارانهای ما تا گنبد بارگاهت فقط می‌شود یک مشت پر کبوترهایت را سوغاتی بیاورم برای مادر، که هر روز گندم گندم برای صحنت عشق می آویزد تا نفسهایش به شماره نیفتد. من قربان خاک پایت، جان جوادت زندگی مادر را ضامن شو، من یک استکان چایی به نیت او از چایخانه ات به زائرت دادم.
مادر نگاهش که دو دو می زند، نفسم به آخر می‌رسد، سه ساعت دیگر به رشت می‌رسیم، زری و نرگس ورودی میدان گیل می آیند دنبال ما، دستهای مادرم چقدر سرد شده، نبضش کم جان میزند.
نور بی جان چشمهایش من را از عمر مادر می پراند به روزهای کودکی چقدر دستهایش را محکم فشار میدادم تا موقع خرید توی بازار رشت گم نشوم.
اصلا گم شوم وقتی تو نیستی بازار رشت به چکارم می آید، اصلا رشت را می خواهم چکار با آن آسمان ابری اش، با بوقهای ممتد تاکسی‌های زرد و پیک موتوری ها؛ تو همه‌ی بهانه‌ی من بودی برای زندگی، من رشت را که هیچ حتی بهشت را بدون تو نمی خواهم دهانم را به گوشهای مادرم نزدیک می کنم آرام نجوا می کنم من بهشت را بدون تو نمی خواهم اینجا که هیچ با چاله چوله های پر آبش، تو همه دلتنگی من هستی زیر آسمان … رشت.

  • نویسنده : مهین چراغی
  • منبع خبر : پایگاه خبری ره‌نگاران